infostory | Неотсортированное

Telegram-канал infostory - حکایت و داستان های آموزنده

390412

کانال دوم ما در زمینه رمان 👇 @serial_story تبلیغات 👇 @story_ads کانال مکث 👇 @maax1 اینستاگرام: http://www.instagram.com/info.story

Подписаться на канал

حکایت و داستان های آموزنده

🏆بزرگترين و معتبرترين سايت پيشبينى تخصصى و بازى هاى آنلاين ايرانى 🎲
🔹پخش زنده تلویزیونی مسابقات ورزشی 📱🖥 (W⚽️)
🔹پرداخت جوایز در کمتر از 24 ساعت 💳 😍
ثبت نام👇
http://xpay90.org/user/signup
تلگرام👇
https://t.me/joinchat/AAAAAEs4mmicExaRWXVaIQ

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

🚩همسر دوم🔞

❌رمانی به شدت جذاب که پیشنهاد میکنم بانوان بخوانند

داستان در مورد دختری به نام شهره است که به عنوان همسر دوم وارد زندگی فردی به نام اردشیر که همسر و پدری نمونه است می شود...

پسر اردشیر که از این وصلت ناراحته میخواد انتقام سختی بگیره ولی با وارد شدن روشنا دختر شهره داستان به شکل دیگه ای پیش میره...

شهره رازی داره که اون میفهمه و از طریق این راز به شهره نزدیک شده و شروع به...

🔞 ادامه داستان باز شود...

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

🎲 با پيش بينى در ايكس پي هيجان را تجربه کنید!
♦️پوكر انلاين♣️ پاسور شرطى و چندين بازى محبوب ايرانى
✅ شارژ و برداشت آني
ثبت نام👇🏻
www.xpay90.com
عضويت👇
https://t.me/joinchat/AAAAAEs4mmicExaRWXVaIQ

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

خداوند
برای هرکس همون قدر وجود داره،
که او به خداوند ایمان داره.

این یک رابطه‌ی دوطرفه‌ست...

شبتون آروم بهترین های دوست داشتنی...❤️

🍃 @infostory 🍃

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده


برای رهایی از افسردگی
براي رهايي از اضطراب
براي رهايي از افكار منفي
براي رهايي از خاطرات گذشته


به كانال #روانشناسی_موفقیت بپيونديد

#مشاوره_رایگان👇

telegram.me/joinchat/AAAAAENJkPR1dus_TqpBpw

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

اوووووووووووووووووفف
جون من واسه یه لحظه چشماتو ببند
بزن روش بعد open رو بزن
کسی پیشت نباشه که ابروت میره

💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨 💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨❌🔞❌💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨💨

لمسش کن👆🌪
مخصوص بزرگسالان⛔️

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

🚩#زمان_مطالعه

🍃 @infostory 🍃

خرید کتاب چیز خوبی بود اگر‌می‌شد زمان مطالعه‌ی آن را هم خریداری کرد؛ اما‌مردم اغلب خرید کتاب را با تحصیل محتوای‌اش اشتباه می‌گیرند. این که شخصی بخواهد هر چه را می‌خواند حفظ کند، مثل این است که سعی کند هر آنچه را که می‌خورد در معده نگاه دارد. جسم شخص از آنچه وی خورده تغذیه کرده و ذهن وی نیز از آنچه خوانده تغذیه شده و بدل به آن چیزی شده که اینک هست. همانطور که بدن به آنچه برای‌اش مطبوع است علاقه دارد، ذهن نیز تنها آنچه را که برایش جالب باشد حفظ می‌کند.

#آرتور_شوپنهاور

💠 سخن بزرگان👇👇

🍃 @infostory 🍃

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

#نامادری_هوس_باز

لینک قسمت اول 👇
/channel/infostory/79889

#قسمت_صدوچهلوپنج

❌ #توجه: فایل کامل این رمان بر روی سایت و اپلیکیشن ما قرار گرفته است 👇
www.romankhoni.com

✅ آدرس دریافت #اپلیکیشن رمان👇
/channel/infostory/68711

پرهام نگاه تندی به خانم بزرگ انداخت وسکوت کرد...انگار خیلی جلوی خودشو می گرفت که چیزی نگه..ولی اخه چرا؟اون که منو دوست نداشت پس این کارا رو واسه چی می کرد؟
خانم بزرگ لبخند مهربونی زد و چیزی نگفت...
هومن با لحن بی خیالی گفت:خانمی اینو ولش کن ما رو دریاب..کی بریم عقد کنیم؟
از لحنش خنده ام گرفت که هومن هم با خنده نگام کرد ..جرات نداشتم به بغل دستیش نگاه کنم...بنده خدا حسابی داشت حرص می خورد..کم مونده بود همونجا بزنه هومن رو لهش کنه.
خانم بزرگ با خنده گفت:پسرم من از شنبه به وکیلم می سپرم دنبال کاراتونو بگیره...انشاالله اگر همه چیز به خوبی پیش بره هفته ی دیگه عقد می کنید..
هومن گفت :همه ی کاراش قانونی صورت می گیره دیگه درسته؟
خانم بزرگ اخم شیرینی کرد وگفت:پسر جون به من میاد کار غیرقانونی بکنم؟..مطمئن باش همه چیزش قانونی صورت می گیره خیالتون راحت باشه..
هومن لبخند زد وسرشو تکون داد...ولی من همه ی حواسم به پرهام بود..روی پیشونیش عرق نشسته بود و لباشو به هم می فشرد...
هومن رو به من گفت : من وپرهام عادت داریم هر هفته جمعه ها میریم کوه..اگر دوست داری اماده باش فردا میام دنبالت تو هم با ما بیا..
خیلی دوست داشتم برم..ولی می ترسیدم..می ترسیدم پارسا پیدام کنه..
هومن انگار ترس رو توی چشمام دید که گفت:نمی خواد از چیزی بترسی تا من و بادیگارد پرهام رو داری نگران هیچ چیز نباش.
با لبخند به خانم بزرگ نگاه کردم..لبخند اطمینان بخشی روی لباش بود..
به پرهام نگاه کردم..هیچ تغییری توی حالتش به وجود نیومده بود..با این تفاوت که اینبار داشت نگام می کرد..نگاهش از همیشه سردتر بود...انقدر سرد که یک لحظه سرماشو با تمام وجودم حس کردم..
نگاهمو به زور ازش گرفتم و رو به هومن گفتم:باشه من هم میام...
هومن لبخند زد و سرشو تکون داد...
پرهام دیگه طاقت نیاورد واز جاش بلند شد با اخم رو به هومن گفت:تا 5 دقیقه ی دیگه اومدی که اومدی..وگرنه خودم میرم...بیرون منتظرتم.
بعد رو به خانم بزرگ کرد وگفت:خداحافظ خانم بزرگ..شبتون بخیر.
خانم بزرگ لبخند مهربونی زد وگفت:با اینکه هنوز برای رفتن خیلی زوده ولی باشه پسرم برو..مواظب خودتون هم باشید..شب تو هم بخیر ..خداحافظ.
پرهام یه خداحافظی زیر لبی هم از من کرد و بی معطلی از خونه زد بیرون..
هومن هم از جاش بلند شد و رو به خانم بزرگ گفت:من هم برم تا این بچه بیشتر از این حرص نخورده امشب سکته رو نزنه بیافته رو دستمون خیلیه..خداحافظ خانمی..
خانم بزرگ خندید وگفت:خدانکنه پسرم..خداحافظ.
هومن رو به من کرد وبا لبخند جذابی گفت:خب من دارم میرم ..فردا ساعت 7 منتظرم باش میام دنبالت..خداحافظ.
سرمو تکون دادم و لبخند کمرنگی زدم وگفتم:باشه منتظرم..خداحافظ.
هومن هم از در رفت بیرون..با لبخند غمگینی به خانم بزرگ نگاه کردم..اومد جلو و اروم بغلم کرد..سرمو گذاشتم روی شونه ش و زدم زیر گریه..
دلم خیلی پر بود..دیگه طاقت نداشتم..بی صدا گریه می کردم و خانم بزرگ هم پشتمو نوازش می کرد و ازم می خواست که اروم باشم...
خانم بزرگ :اروم باش دخترم..تو باید بتونی تا اخرش دووم بیاری..پس محکم باش.تو هنوز راه طولانی در پیش داری..عشق اونیه که به سختی به دست بیاد..اگر راحت به دستش بیاری بعد از مدتی به راحتی هم از دستش میدی...دخترم برای رسیدن به عشق تلاش لازمه..پس سعی کن محکم باشی..
با شنیدن حرفای خانم بزرگ یه ارامش خاصی بهم دست داد..
همه ی حرفاشو قبول داشتم..
خدایا ..تنهام نذار..
———
❌رمان جدید #دخترك_تنها

حاج اقا نفس عمیقی کشید و از روم بلند شد و سرش رو روی بالشتش گذاشت و به سقف خیره شد به پهلو به سمتش برگشتم و بهش خیره شدم ، بهزاد همیشه بعد از اتمام کارش بیهوش میشد اما.....

https://t.me/joinchat/AAAAAE7wX-eHjbRqMti9aw

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

خودتو برای به دست آوردن قلب کسی تغییر نده...
خودت باش و کسیو پیدا کن که دوستت داره به خاطر اینکه خودتی...

🍃 @infostory 🍃

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

#نامادری_هوس_باز

لینک قسمت اول 👇
/channel/infostory/79889

#قسمت_صدوچهلوچهار

❌ #توجه: فایل کامل این رمان بر روی سایت و اپلیکیشن ما قرار گرفته است 👇
www.romankhoni.com

✅ آدرس دریافت #اپلیکیشن رمان👇
/channel/infostory/68711


شروین میون حرفم اومد و گفت:می دونم فرشته خانم..من کاملا درکتون می کنم وهیچ گله ای هم ندارم..این حقه شماست که بتونید انتخاب بکنید..شرمندگی نداره.
با نگاهی پر از سپاس گفتم:من واقعا نمی دونم چی بگم...ازتون ممنونم.
با لبخند سرشو تکون داد و چیزی نگفت.

شروین کمی پیش ما نشست و بعد هم از همگی خداحافظی کرد ورفت..قبل از رفتن دوباره ازش معذرت خواستم و ازش به خاطر کمکی که می خواست بهم بکنه تشکرکردم.خانم بزرگ مثل اونبار تا دم در همراهیش کرد..
همین که خان مبزرگ برگشت تو سالن..پرهام از جاش بلند شد وبا صدای گرفته وعصبی و اخم غلیظی که روی پیشونیش بود رو به هومن گفت:بلند شو ما هم بریم دیگه..جا خوش کردی؟
هومن دست پرهام رو کشید وگفت:کجا حالا نشستیم..تو هم بشین حالا که زوده.
پرهام کلافه دستی بین موهاش کشید وگفت:نه من خونه کار دارم..فردا هم باید برم مطب کلی کار ریخته سرم..بلند شو بریم..دیگه دیره.
هومن خندید وگفت:فردا که جمعه ست اقای خوش حواس...از کی تا حالا دکی جون جمعه ها هم مطبتو باز میکنی که من نمی دونستم؟...
پرهام نفسشو داد بیرون و خواست یه چیزی بگه که خانم بزرگ گفت:پرهام بشین..می خوام با هومن حرف بزنم.
پرهام با همون اخم رو به خانم بزرگ گفت:خانم بزرگ شما می خواید با هومن حرف بزنید با من که کاری ندارید..پس من میرم..
خانم بزرگ با لحن جدی ومحکمی گفت:گفتم بشین پرهام..تو و هومن با هم اومدید با هم هم برمی گردید خونه.بشین.
پرهام کمی به خانم بزرگ نگاه کرد وبعد هم کلافه نفسشو داد بیرون ونشست روی مبل و نگاهشو به میز وسط سالن دوخت ..
نمی دونم چی توی این میز دیده بود که همه ش زل می زد بهش..خوشم اومد از هر کی حساب نمی بره از خانم بزرگ خیلی خوب حساب می بره..
خانم بزرگ رو به هومن گفت:هومن جان همونطور که گفتم تو باید به من تعهد بدی..می شناسمت و بهت اعتماد دارم ولی خب این برای هردوتاتون لازمه..فرشته بهت محرم میشه و اون موقع هر اتفاقی ممکنه بینتون بیافته بنابراین تعهدنامه رو امضا می کنی و به من هم قول میدی باشه؟..
از زور شرم جرات نکردم سرمو بلند کنم..منظور خانم بزرگ رو به خوبی متوجه شده بودم..وای وای اینا رو جلوی پرهام می گفت الان حتما از بس حرص خورده داره منفجر میشه..
هومن با لبخند و لحن شوخی گفت:به روی جفت چشمام خانمی...نوکر خودت و فرشته جان هم هستم.
پرهام سریع با اخم نگاش کرد که هومن هم ابروشو انداخت بالا و با شیطنت خندید..منظورشو از این کار نفهمیدم ولی از حرکتی که هومن کرد خنده ام گرفت چون به محض اینکه ابروشو انداخت بالا و خندید پرهام لباشو به هم فشرد و با خشم نگاش کرد...ولی هومن بی خیال می خندید..
هومن رو به خانم بزرگ گفت:خب خانمی کی قراره محضر میذارید؟
خانم بزرگ خندید وگفت:پسر تو چقدر هولی..یادت نره این ازدواج صوریه..من و پرهام هم شاهداش هستیم...درسته پرهام؟
پرهام با همون نگاه پر از خشم ولی کاملا کنترل شده با صدای گرفته ای رو به خانم بزرگ گفت:من شاهده هیچ چیز نیستم..
خانم بزرگ با تعجب گفت :چرا؟..نمی خوای شاهد عقد برادرت و فرشته باشی؟..

———
❌رمان جدید #دخترك_تنها

حاج اقا نفس عمیقی کشید و از روم بلند شد و سرش رو روی بالشتش گذاشت و به سقف خیره شد به پهلو به سمتش برگشتم و بهش خیره شدم ، بهزاد همیشه بعد از اتمام کارش بیهوش میشد اما.....

https://t.me/joinchat/AAAAAE7wX-eHjbRqMti9aw

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

🔞#بدون_سانسور و ممنوعه بخوانید (درخواستی) 💦👇

https://telegram.me/joinchat/AAAAAECW79VlYO6_pPktSQ

⛔️فقط +21 سال 😱

❌ #پیشنهاد میکنم حتما ببینید تا دقایقی دیگر حذف میشه 👌👆

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

اعتماد به نفس اين نيست كه وارد اتاق بشى و فكر كنى از همه بهتر هستى.
اعتماد به نفس يعنى وارد اتاق بشى و
اصلا نيازى نداشته باشى خودت رو با كسى مقايسه كنى

🍃 @infostory 🍃

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

🚩#مکث

به شنیدن عادت کن، خواهی دید که از سخن ابلهان نیز، سود خواهی جست.

#افلاطون

🍃 @infostory 🍃

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

در كتاب قطور زندگی
سطری باشيم به ياد ماندنی
نه حاشيه ای از ياد رفتنی...

🍃 @infostory 🍃

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

🚩#طلب_خیر

🍃 @infostory 🍃

طلب خیر طلب بهترین ها برای هر کس میتواند باشد.
ولی نه آن چیزهایی که شما در ذهن دارید.
بلکه به آن چه که خداوند به آن آگاه مطلق است.
و شما با طلب خیر کردن تان آن را از خدا میخواهید.
و خداوند آن را برای کسی که شما میخواهید جاری میکند.
یاد بگیرید برای آدم های بد زندگی تان هم طلب خیر کنید.
چون طلب خیر هم بزرگترین دعاست
وهم بزرگترین نفرین !
دعایش که معلوم ست هر آنچه که از خوبی هاست.
و خداوند آن را جاری میکند .
ولی نفرینش این حسن را دارد،که شما ناآگاهانه برای کسی بدی یا شر نمیخواهید.
بلکه خداوند آن چه که خوبیست
برای کسی که دنبال شر است جاری میکند
او خودش صلاح میبیند که چطور با دعای شما تلنگری به او بزند که از آن درس بگیرد!

💠 سواد زندگی👇👇

🍃 @infostory 🍃

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

🔞 #دلارام

❌ این رمان جذاب که به جاهای حساس رسیده از دست ندید👌

هر کی تو حاله خودش بود .. عده ای #مست کرده بودن و داشتن با رقص و حرکاته تند انرژیشون رو تخلیه می کردن...تو حال و هوای خودم بودم که یه دفعه حس کردم یکی دستش رو #کمرمه..بعد هم دستاشو از پشت اورد جلو و دور #شکمم حلقه کرد...مو به تنم سیخ شد... برگشتم تا ببینم کیه... وای عجب... 👇

https://telegram.me/joinchat/AAAAAEEv3mK9BoWFfEZYug

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

🔞 هشدار: اينجا همه چي بدون سانسوره♨️
يواشكي هاي +21 سال😋👇🏿

https://telegram.me/joinchat/AAAAAECW79VlYO6_pPktSQ

⛔️ورود آقايون ممنوع ⛔️

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

🔞#بدون_سانسور و ممنوعه بخوانید (درخواستی) 💦👇

https://telegram.me/joinchat/AAAAAECW79VlYO6_pPktSQ

⛔️فقط +21 سال 😱

❌ #پیشنهاد میکنم حتما ببینید تا دقایقی دیگر حذف میشه 👌👆

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

کاش سر دوربینهاتون رو از آسمون بیارید سمت زمین. به جای هلال ماه، وضعیت مردم رو ببینید...

🍃 @infostory 🍃

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

#نامادری_هوس_باز

لینک قسمت اول 👇
/channel/infostory/79889

#قسمت_صدوچهلوشش

❌ #توجه: فایل کامل این رمان بر روی سایت و اپلیکیشن ما قرار گرفته است 👇
www.romankhoni.com

✅ آدرس دریافت #اپلیکیشن رمان👇
/channel/infostory/68711

پرهام با سرعت زیادی رانندگی می کرد..هومن نیم نگاهی به او انداخت و گفت:پرهام یواشتر برو..می خوای به کشتنمون بدی؟
اما پرهام جوابی نداد..به رو به رو خیره شده بود وحالت صورتش نشان می داد که سخت در فکر است..
هومن اروم زد به بازوش و گفت:با تو هستما...پرهام ..
پرهام به خودش امد و با اخم نگاهش کرد :چی میگی تو؟
هومن نگاهش کرد وگفت:چیز خاصی نمیگم..فقط میگم اگر اعصاب معصابه درست و حسابی نداری بذار من بشینم پشت فرمون..
پرهام با حرص گفت:لازم نکرده..بشین سرجات و هیچی نگو..
هومن خواست حرف بزند که پرهام دستش را به نشانه ی سکوت بلند کرد وگفت :هیسسسسسس..گفتم هیچی نگو هومن..اگر یه کلمه..فقط یه کلمه از دهنت بیرون بیاد عواقبش پای خودته...پس ساکت باش.
هومن با تعجب نگاهش کرد..پرهام بیش از اندازه عصبی بود..
با حرص فرمان را فشار می داد و تمام عصبانیتش را روی گاز خالی می کرد..
***
در خانه را به شدت باز کرد وارد شد..نسرین خانم با ترس نگاهش کرد..
هومن پشت سرش وارد شد و به پرهام که کلافه دور خودش می چرخید نگاه کرد..
پرهام با قدم های بلندی به طرف پله ها رفت که نسرین خانم جلوشو گرفت وبا نگرانی گفت :پسرم چی شده؟چرا انقدر اشفته ای؟..
پرهام بدون هیچ حرفی با قدم های بلند از پله ها بالا رفت و بعد از چند لحظه صدای کوبیده شدن در اتاقش به گوش رسید..
هومن نگاهش به پله ها بود که نسرین خانم پرسید :هومن پسرم چی شده؟چرا پرهام اینجوری کرد؟
هومن لبخند کمرنگی زد وگفت:مریض شده نسرین خانم..
نسرین خانم با ترس و نگرانی نگاهش کرد و گفت :وای خدا مرگم بده..چیش شده مادر؟
هومن به طرف پله ها رفت ومیان راه ایستاد..
رو به نسرین خانم گفت :نترس نسرین خانم..خیلی زود خوب میشه..
نسرین خانم با تعجب گفت :مگه مریضیش چیه پسرم؟
هومن نگاهش کرد وبا لبخند گفت:نمی تونم بگم دردش چیه ولی دوای دردش پیش خانم بزرگه..نگران نباش..ممکنه تب بکنه هذیون هم بگه ولی اینا توی مریضیش طبیعیه..
نسرین خانم گفت :خب مادر خودش دکتره حتما میدونه چش شده...
هومن در حالی که از پله ها بالا می رفت گفت : د نه د مشکل اینجاست که خودش هم نمی دونه چه مرضی گرفته...ولی کم کم می فهمه..شما نگران نباش نسرین خانم.شب بخیر.
نسرین خانم که چیزی از حرف های هومن سر در نیاورده بود با تعجب به پله ها نگاه کرد...

———
❌رمان جدید #دخترك_تنها

حاج اقا نفس عمیقی کشید و از روم بلند شد و سرش رو روی بالشتش گذاشت و به سقف خیره شد به پهلو به سمتش برگشتم و بهش خیره شدم ، بهزاد همیشه بعد از اتمام کارش بیهوش میشد اما.....

https://t.me/joinchat/AAAAAE7wX-eHjbRqMti9aw

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

🚩#مکث

اکثر مردم حتی خودشان را نیز نمی‌شناسند و نمی‌دانند که واقعا از زندگی چه می‌خواهند!
پس نظر آن‌ها در مورد شما چرا باید مهم باشد…؟

🍃 @infostory 🍃

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

وقتی جایی احساس خوبی نداری
اونجا رو ترک کن
ارزششو نداره که بخوای وقتتو
با ناراحتی بگذرونی .

🍃 @infostory 🍃

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

🚩#زندگی_خوب

🍃 @infostory 🍃

به زندگی فکر کن !
ولی برای زندگی غصه نخور .
دیدن حقیقت است ،
ولی درست دیدن، فضلیت .
ادب خرجی ندارد.
ولی همه چیز را میخرد .
با شروع هر صبح فکر کن تازه بدنیا آمدی .
مهربان باش و دوست بدار و عاشق باش.
شاید فردایی نباشد .
شاید فردایی باشد ! اما عزیزی نباشد...

💠 سواد زندگی👇👇

🍃 @infostory 🍃

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

🚩#شعور_متعالی

🍃 @infostory 🍃

زندگي متعالي در شعور متعاليست
همه چيز از شعور ساخته شده و تغيير آن به تغيير شعور وابسته است. و اين اصل بر زندگي و سرنوشت انسان نيز حاكم است.
زندگي انسان، انعكاس آگاهي اوست و با تغيير آگاهي تغيير تجارب و وقايع و جريان زندگي امكان پذير است.
تا درون انسان دگرگون نشود، تحول بيرون رخ نمي‏ دهد. بنابراين تنها راه انسان، شناخت است و شناختن، بالاترين و اصيل‏ ترين تلاشي است كه انسان براي تغيير شرايط مي‏تواند اعمال كند، اما شناختي كامل است كه دروني و بيروني باشد و به برقراري ارتباط عميق و ايجاد همذاتي با موضوع شناخت منجر شود. چنين شناختي از همه سو مي‏آيد و از همه سو مي‏تابد. اين شناخت به حس و فكر و روح است و تماماً عمل است و خالي از ابهام. هم قلب در آنست هم ذهن بنابراين پر از نور است ...

💠 سواد زندگی👇👇

🍃 @infostory 🍃

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

وه از این صبح بهاری چه هوایی ای جان
چتر و نم باران و خیابان ای جان
این صبح
نفس کشیدنش می‌ارزد
به دو صد صبح فروزان ای جان

صبح بخیر ❤️

🍃 @infostory 🍃

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

شب بخیر یعنـے
سپردن خود به خــ♡ــدا
یعنی سیـراب شدن در
دستان و آغوش خــ♡ــدا
شب بخیر یعنـی
شکوفایـی روزت سرشار
از عشـق به خــ♡ــدا

شبتون آروم ❤

‌‌‌‌🍃 @infostory 🍃

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

#نامادری_هوس_باز

لینک قسمت اول 👇
/channel/infostory/79889

#قسمت_صدوچهلوسه

❌ #توجه: فایل کامل این رمان بر روی سایت و اپلیکیشن ما قرار گرفته است 👇
www.romankhoni.com

✅ آدرس دریافت #اپلیکیشن رمان👇
/channel/infostory/68711

سرجام خشکم زد.دستش گرم بود واین گرما داشت اتیشم می زد.سرشو بلند کرد ونگام کرد...نگام تو نگاه عسلی و جذابش گره خورد...هیچ کدوم نگاه از هم بر نمی داشتیم...همه ی کارام بی اراده بود.نمی تونستم روی حرکاتم کنترل داشته باشم...انگار مغزم قفل شده بود و بهم هیچ فرمانی نمی داد...
نگاهش با اینکه سرد بود ولی گویای هزاران حرف نگفته بود..حرفایی که اگر با زبون می زد می تونستم باور کنم ولی نگاه...نگاهشو چطور معنی کنم؟..وقتی قلبش از نفرت پره من چه برداشتی از این نگاه بکنم؟..
هنوزبی توجه به اطرافمون زل زده بودیم به هم که با تک سرفه ی خانم بزرگ به خودمون اومدیم...
سریع دستشو کشید عقب من هم دستمو از روی بشقابش برداشتم و سرجام نشستم..گونه هام سرخ شده بود واحساس می کردم دمای بدنم حسابی رفته بالا...قلبم تند تند می زد..
خدایا چرا اینجوری میشم؟..روم نمی شد سرمو بلند کنم..حتما خانم بزرگ این حرکته من و پرهام رو دیده بود...خب معلومه که دیده..خوبه جلوی روش اینکارو کردیم..ولی ناخواسته بود..هیچ کدوممون از روی عمد این کارو نکردیم...
نفسمو دادم بیرون...حالا که چی؟..اتفاقی که نیافتاده...ولی چرا قلبم انقدر تند تند می زنه؟..
هیچی از شام اون شب نفهمیدم..اصلا نفهمیدم چی خوردم..تا اخر هم سرمو بلند نکردم...می ترسیدم نگام بهش بیافته و باز ضربان قلبم بره بالا و خودمو لو بدم...نمی خواستم به این زودی چیزی از عشقم بروز بدم..درسته خانم بزرگ می دونست ولی اون هم به عنوان یه راز..نمی خواستم پرهام اینو بفهمه و اون موقع به راحتی با احساسم بازی کنه...عشقش رو بدون تلاش نمی خواستم..دوست داشتم برای رسیدن به عشقم تمام سعیم رو بکنم..هرچند سخت بود ولی شدنی بود..
***
بعد از صرف شام همگی توی سالن جمع شدیم..همه سکوت کرده بودن..سرمو انداخته بوم پایین ولی به خوبی سنگینی نگاهشون رو روی خودم حس می کردم..
خانم بزرگ گفت:خب فرشته جان...حالا می تونی جوابتو بگی.
اروم سرمو بلند کردم..به شروین نگاه کردم..بی تفاوت بود..
به هومن نگاه کردم..دیگه لبخند روی لباش نبود وبا کنجکاوی چشم به من دوخته بود..
جرات نداشتم به نفر بعدی نگاه کنم...اما نگاه بی قرارم بهش افتاد ..نتونستم جلوشو بگیرم.. نگاهم بی طاقت بود..بی تاب یه نگاه هر چند سرد از طرف پرهام بودم...نگاه مستقیم پرهام به من بود..درست توی چشمام زل زده بود..نگاهش جور خاصی بود..اینبار نمی تونستم معنیش کنم...نه توش التماس بود و نه...خدایا چرا از این نگاه سردر نمیارم؟..چرا حرفی نمی زنه؟...روی پیشونیش هیچ اخمی نداشت...حالت صورتش کاملا معمولی بود...انگار هیچ اتفاقی قرار نیست بیافته...چرا با من اینکارو می کنی پرهام؟چرا تو نباید نفر سوم باشی؟...سرنوشت داره با من چکار می کنه؟..این چه بازیه که شروع کننده اش باید من باشم و از اخرش بی خبرم؟نمی دونم تهش چی میشه..
نگاهمو به خانم بزرگ دوختم..با لبخند اطمینان بخشی نگام می کرد ..
زل زدم به هومن..سعی کردم با تظاهرهم شده یه لبخند بزنم...موفق هم شدم ..اروم گفتم :انتخاب من..اقا هومنه.
اول کمی سکوت کردن وبعد از اون خانم بزرگ برای من و هومن دست زد وگفت:مبارک باشه عزیزم...درسته این ازدواج صوریه ولی باز هم بهتون تبریک میگم..انشاالله همیشه خوشبخت باشین..
من و هومن تشکرکردیم..همون لحظه نگام به پرهام که درست کنار هومن نشسته بود افتاد..دست راستشو مشت کرده بود و پاشو با حرص تکون می داد...صورتش کمی سرخ شده بود..اخه کدوماشو باور کنم؟اون حرفا و نفرتت از زن ها رو یا این نگاه ها و حالت هات رو..؟کدوما رو باور کنم؟..یعنی من می تونم تورو عاشق خودم کنم؟..
به شروین نگاه کردم..لبخند مردونه ای تحویلم داد و سرشو تکون داد...نگاهش جور خاصی بود..چیزی ازش سر در نیارودم..و اما هومن..با یه لبخند بزرگ داشت نگام می کرد..من هم لبخند کمرنگی زدم..
رو به شروین گفتم:واقعا شرمنده ام..ولی خب من..

—---—
🔞 رمان جدید و جذاب #شیطنت_در_روستا 👇

جای جای بدنش رو می بوسیدم و بوی تنش رو عمیق نفس می کشیدم. ..
با اشک گفت:
_تو رو خدا ولم کن.
بوسه عمیقی به گوشه ناف شکم سفیدش زدم و گفتم:
نمی تونم لعنتی نمیشه و شروع به....

https://telegram.me/joinchat/BIOMpz73ANPM-b4gbmCFZw

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

🚩#کنترل_ذهن

🍃 @infostory 🍃

چگونه کنترل ذهن خود را بدست آوریم!
گفت‌وگوهای درونی‌تان را با احساسات خوشبختی، قدرت و موفقیت همراه سازید.
به افکار منفی اعتنا نکنید. به آرامی از کار کردن به این نوع افکار اجتناب ورزید و آنها را با افکار شادی‌بخش و سازنده جایگزین سازید.
از واژه‌هائی که حس توانائی، قدرت خوشحالی و موفقیت را در ذهن آنان برمی‌انگیزاند، استفاده کنید.
قبل از شروع هر کاری، به‌طور مشخصی در ذهنتان نتایج موفقیت‌آمیز آن را تجسم کنید. اگر با ایمان تمرکز کنید، مسلماً با نتایج شگرفی روبه ‌رو می‌شوید...

💠 سواد زندگی👇👇

🍃 @infostory 🍃

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

#نامادری_هوس_باز

لینک قسمت اول 👇
/channel/infostory/79889

#قسمت_صدوچهلودو

❌ #توجه: فایل کامل این رمان بر روی سایت و اپلیکیشن ما قرار گرفته است 👇
www.romankhoni.com

✅ آدرس دریافت #اپلیکیشن رمان👇
/channel/infostory/68711

خانم بزرگ خندید وگفت:حواست کجاست پسر..میگم تو حرفی نداری بزنی؟
هومن با همون لبخند نگاشو به من دوخت و گفت:نه والا..حرفم کجا بود..من حرفی ندارم.
از کاراش هم خنده ام گرفته بود و هم اینکه ازش سر در نمی اوردم..
خانم بزرگ نگاهی به پرهام انداخت..به پشتی مبل تکیه داده بود و پاشو اروم تکون می داد..نگاش به میز وسط سالن بود...
خانم بزرگ به من نگاه کرد وگفت:خب فرشته جان درسته که باید روشون شناخت داشته باشی ولی این ازدواج صوری هست و خودت باید انتخاب بکنی..بنابراین بهمون بگو بین شروین و هومن..کدوم رو انتخاب می کنی؟
نگاهمو از خانم بزرگ گرفتم...زیر اون همه نگاه سنگین داشتم اب می شدم..
نگاه خانم بزرگ بهم میگفت که بهم اعتماد کن و تصمیمت رو بگیر..نگاه شروین بی تفاوت بود ولی رو لباش لبخند کمرنگی بود..نگاه هومن پر از شیطنت بود و اون هم با لبخند نگام می کرد..و نگاه پرهام...اون نگام نمی کرد...
بدون اینکه در نظر بگیرم که الان تو جمع نشستم و نباید این کارو بکنم زل زده بودم بهش..گفتم که..روی هیچ کدوم از حرکاتم کنترل نداشتم..وقتی به پرها می رسیدم اینجوری می شدم..
سنگینی نگاهمو حس کرد..سرشو اروم بلند کرد ونگام کرد...اخم نداشت...حالت صورتش نشون می داد که بی تفاوته ولی چشماش..چشمای عسلیش بهم می گفت که این کارو نکنم...نمی تونستم باورکنم ولی نگاهش..نگاه جذاب وزیباش بهم التماس می کرد که هیچ کدوم رو قبول نکنم..ولی اون فقط یه نگاه بود...اگر می خواست اینطور نشه با زبونش می گفت نه با نگاهش...کدومو باید باور می کردم؟حرف دلش و که ازم متنفر بود یا حرف نگاهش رو که التماس امیز بهم می گفت این کارو نکن؟..
ولی چاره ای نداشتم..باید ادامه می دادم...این کار لازم بود..اون منو نخواست..پس باید خودم یه کاری می کردم..
سرمو انداختم پایین تا بیشتر از این توی نگاهش غرق نشم..می ترسیدم پشیمون بشم ولی نه..من تصمیمم رو گرفتم..من انتخابم رو کردم..
سرمو بلند کردم ونگاهمو به خانم بزرگ دوختم...
همه منتظر چشم به من دوخته بودن..تا همون لحظه که می خواستم جوابمو بگم استرس داشتم..خانم بزرگ متوجه حالم شد..
با لبخند از جاش بلند شد و رو به من گفت:فرشته جان چند لحظه با من بیا کارت دارم..
از جام بلند شدم وبدون اینکه به پرهام و هومن و شروین نگاه کنم دنبال خانم بزرگ رفتم...رفت توی اشپزخونه..کسی اونجا نبود..روی صندلی نشستیم...هر دو سکوت کرده بودیم..تا اینکه خانم بزرگ سرشو بلند کرد ونگام کرد..
***
خانم بزرگ گفت که بعد از صرف شام من جوابمو اعلام می کنم..دیگه مطمئن بودم باید کی رو انتخاب کنم..
اینبار سر میز کنار خانم بزرگ نشستم...هم برای خانم بزرگ غذا کشیدم هم برای خودم..
شروین گفت که میره دستاشو بشوره و میاد...سرجام نشستم که نگام افتاد به پرهام...بشقابش خالی بود .زل زده بود به من...عاشق این نگاه سردش بودم..خب دیوونه بودم دیگه...دیوونه و عاشق...
بشقابش رو بدون هیچ حرفی از جلوش برداشتم تا براش غذا بکشم..اون هم هیچی نگفت و این اجازه رو بهم داد..بعد از کشیدن غذا بشقابشو گذاشتم جلوش..زیر لب یه بفرمایید هم گفتم..
دستشو اورد جلو ..فکرکرد می خوام دستمو بکشم عقب ولی همین که خواستم دستمو بکشم سریع دست پرهام نشست روی دستم..زیر بشقاب رو گرفته بودم..دست پرهام هم روی دستم بود..

—---—
🔞 رمان جدید و جذاب #شیطنت_در_روستا 👇

جای جای بدنش رو می بوسیدم و بوی تنش رو عمیق نفس می کشیدم. ..
با اشک گفت:
_تو رو خدا ولم کن.
بوسه عمیقی به گوشه ناف شکم سفیدش زدم و گفتم:
نمی تونم لعنتی نمیشه و شروع به....

https://telegram.me/joinchat/BIOMpz73ANPM-b4gbmCFZw

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

زود عاشق نشو
زیاد صحبت نکن
انتظار بالایی نداشته باش
سریع اعتماد نکن
زود قضاوت نکن
زود بیخیال نشو

🍃 @infostory 🍃

Читать полностью…
Подписаться на канал